هیرمان، خانزادهای تبعیدی در لباس نوکر، با ورود به عمارت ارباب برای آموزش دختر مغرور او، درگیر تقابل هویت پنهان خود و معمای نگاه دختری چشمآبی در دل دشت میشود.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
yekesa50.PDF
هیرمان، جوانی از تبار خانزادههای تبعیدی است که روزگار با او یار نبوده و حالا به عنوان سورچی و نوکر در خدمت خان بهادر روزگار میگذراند. در جریان عروسی پرشکوه اربابِ بزرگ منطقه، اردشیرخان، رازی کوچک از هیرمان فاش میشود؛ او سواد خواندن و نوشتن دارد. همین توانایی به همراه مهارت پنهان او در سوارکاری، توجه ارباب را جلب میکند و سرنوشت او را به عمارت بزرگ اربابی گره میزند. هیرمان مأمور میشود تا به گلاب، دختر مغرور و نازپرورده ارباب، سوارکاری و سواد بیاموزد. ورود این جوان رعیتنما اما اصیل به اندرونی پررمزوراز عمارت، او را درگیر چالشهایی تازه میکند. در میان تکبر گلاب، حسادتهای پنهان خدمه و شکوه بیبدیل عمارت، هیرمان تلاش میکند جایگاه خود را بیابد و از گذشته تلخ خود فاصله بگیرد. اما دشتهای هموار روستا آبستن حوادثی است که آرامش او را به هم میریزد. نگاه اتفاقی او به دختری چشمآبی و گریزپا به نام ماهتابان، بذر عشقی ممنوعه و ماجرایی پرخطر را در دلش میکارد. در روزهایی که هیرمان سعی دارد هویت اصیل خود را پشت نقاب نوکری پنهان کند، تقاطع مسیر او با آدمهای این دیار، زندگیاش را به سمتی پیش میبرد که هیچکس انتظارش را ندارد. آیا هیرمان میتواند در میان غرور خانزادهها و نگاههای رازآلود، جایگاه از دست رفتهاش را بازیابد؟
1
بوی خوش شکوفههای سیب در مشامم پیچید، آفتابی که در میانهی آسمان نیلی دامان گسترده بود و باد ملایمی که شاخههای درختان سیب و گردو را به بازی میگرفت، منظرهای تماشایی ساخته بودند؛ آنقدر زیبا که فراموشم شد در راه منزل اربابی هستیم. کمکم در میان صدای چرخهای درشکه، نوای ساز و دهل به گوش میرسید. جادهی خاکی را پیش گرفتیم تا اینکه دیوارهای خشتی و دروازهی بزرگ عمارت نمایان شد. بیرون دروازه آدمهایی در آمدوشد بودند و هلهلهی شادمانی در فضا میپیچید.
2
اسب به تاخت میرفت و من گویی بر پشت آن میرقصیدم. نرسیده به باغ انگور، از کنار چند درخت گذر میکردم که ناگاه دختری را لابهلای درختان دیدم. گوشهی دامن چینچینش را در دستش داشت و گلهای زرد روی زمین ریخته بودند. در چشمانش خیره شدم، همان دو گوی آبی رنگ که چون دریایی مواج در چهرهاش موج میزد. او به سرعت نگاه دزدید، پشت کرد و به سوی دشت دوید و در چشم برهمزدنی از مقابل دیدگانم پنهان شد.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید