راز شبانه دختری از یک خانواده معتبر مذهبی در مسابقات غیرقانونی ماشینسواری، او را طعمه انتقامجویی مردی خطرناک میکند که کینهای دیرینه از پدر او در سینه دارد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
khater50.PDF
جانان، دختر تهتغاری و مربی جوان ایروبیک، در خانوادهای بهشدت مذهبی و سنتی روزگار میگذراند که نام و آبروی پدرش، حاج مصطفی، در محله زبانزد است. زندگی آرام جانان اما با رازهای مگوی خواهر سرکش و طردشدهاش، آذر، گره خورده است. آذر که با طرد شدن از سوی پدر، زندگی مستقلی برای خود ساخته، پنهانی در مسابقات غیرقانونی و شرطبندیهای شبانه ماشینسواری شرکت میکند. جانان که از روی دلسوزی و برای مراقبت از خواهرش پا به این دنیای تاریک و پرخطر میگذارد، ناخواسته با گذشتهای فراموششده و خطرناک روبهرو میشود. امید، پسر شریک سابق پدرش که سالها پیش به دلیل ثروت حرام پدرش از سوی حاج مصطفی طرد شد و عشق زندگیاش را از دست داد، اکنون به مردی کینهتوز، خشن و قمارباز تبدیل شده است. امید با دیدن جانان در مسابقات شبانه، نقطه ضعف بزرگی از خانواده حاج مصطفی به دست میآورد تا انتقام سالها دربهدری و تحقیر را بگیرد. در گیرودار روزهای تلخی که پارسا، پسرخوانده محبوب حاج مصطفی، در سوگ همسر جوانش نشسته است، حضور ناگهانی و جنجالآفرین امید در مراسم عزاداری، لرزه بر اندام خانواده میاندازد. حالا جانان مانده است و رازی که اگر فاش شود، قلب مهربان و بیمار پدرش را از کار میاندازد. او باید به تنهایی مقابل مردی بایستد که چیزی برای از دست دادن ندارد و حاضر است برای گرفتن انتقام، آبروی حاج مصطفی و آرامش جانان را در آتش خشم خود بسوزاند. تقابل دختری که سعی در حفظ پایههای خانواده دارد و مردی که تشنه ویرانی آن است، مسیری پرالتهاب را رقم میزند.
صدای تپش قلبم را میان هیاهو میشنوم. در گوشهایترین نقطه ایستادهام و با خود ورد غلط کردم میخوانم. مرا چه به آمدن میان آدمهایی که از روی شکمسیری با ماشینهای آخرین مدلشان سر زندگیشان شرطبندی میکنند؟! خاک بر سرت جانان، اینگونه میخواستی با دل آقاجان راه بیایی؟! بیچاره آقاجانم که فکر میکند در خانه آذر خوابیدهام؛ خبر ندارد دخترش ساعت یک شب در مسابقهای که آن را درگ نامیدهاند، در حال تماشا کردن خواهرش است که چطور قمار میکند.
پنج ماشین آخرین مدل با موتورهای تقویتشده کنار هم روی یک خط قرار گرفتهاند. چشمم روی لکسوس آذر قفل کرده و در ذهنم بلبشویی است دیدنی! کاش به نامدار زنگ بزنم و بگویم اگر بلایی سر آذر بیاید! مو بر تنم سیخ میشود، نباید میگذاشتم او مسابقه بدهد. بیاعتنا به شرایط، قدمی پیش میروم، اما خیلی دیر است؛ پسر جوان پرچم سفید و مشکیای را که مدتی بالا گرفته بود پایین میآورد و صدای جیغ لاستیکهای ماشینها بلند میشود. لحظهای بعد، نه خبری از لکسوس آذر هست و نه رقبایش.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید