فروغ برای حفظ جان و عزتِ تنها حامیاش، پدربزرگی که روزگاری مقتدر بود و اکنون در حصار بیماری و تحقیر گرفتار شده، باید در برابر بیمهریهای خانوادهی خود ایستادگی کند.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
zoghal~1.PDF
فروغ در خانهای نفس میکشد که زیر پوست آرامش ظاهریاش، تنشهای عمیقی جریان دارد. او تمام دنیای خود را در وجود پدربزرگی خلاصه کرده که روزگاری ستون استوار خاندان بود، اما اکنون گرد پیری و بیماری بر شانههایش نشسته است. بابا عیوض، مردی که زمانی نامش اعتبار شهر بود، حالا پس از مرگ همسرش و جبر روزگار، در خانهی دامادش سلیم، با احساس تلخ سربار بودن دستوپنج نرم میکند. رفتارهای نیشدار زیور، چون سوهانی روح این پیرمرد مقتدر دیروز را میخراشد و فروغ، تنها سنگر او در برابر این ناملایمات است. دختر جوان که بابا عیوض را تنها حامی و پشتیبان واقعی خود میداند، با دلسوزی و نگرانی دائم، مراقب بیماری دیابت و حال روحی اوست تا مبادا شعلهی لرزان زندگیاش خاموش شود. اما سکوت سنگین خانه و خاموشی تدریجی این مرد بزرگ، هشداری است برای طوفانی که در راه است؛ طوفانی که شاید فروغ را در برابر سرنوشتی بیرحم، تنها و بیدفاع رها کند.
برشی از متن (۱):
بابا عیوض قبلاً برای خودش بروبیایی داشت ولی بعد از فوت مادربزرگ به علت تنهاییاش مجبور شد پیش خانوادهی سلیم زندگی کند و ابهتش را از دست داد. زیور طوری برخورد میکرد پیرمرد حس سربار بودن پیدا کند. همین دو بچه را داشت و چون نمیخواست سربار داماد بشود مجبور بود با سلیم و خانوادهاش باشد.
برشی از متن (۲):
چراغ آشپزخانه را خاموش کرد و سمت طبقهی بالا راه افتاد. گوشش را به در چسباند تا ببیند صدای رادیو میآید یا نه. عاشق رادیوی قدیمی بابا عیوض بود که همیشه دم گوشش میگذاشت و تمام روز پیچ را میپیچاند تا از اخبار ایران و جهان مطلع شود. گاهی هم که حالش خوب بود آهنگ گوش میداد.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید