نارون برای رهایی از برچسب شوم «کلاغزاده» و فرار از حجلهی مردی دیوانه، باید درست در شب نامزدی اجباریاش، سرنوشت خود را با گریختن به سوی گذشتهای فراموششده تغییر دهد.
محصولات مرتبط
برای مطالعه بخشی از کتاب،فایل زیر را دانلود کنید
kalagh.PDF
نارون، دختری که روزگاری در هوای شهر نفس میکشید، اکنون در حصار روستایی گرفتار شده که اهالیاش او را «کلاغ» و مایه نحوست میپندارند. پس از مرگ مادرش، بانو، سایهی سنگین خرافات و نگاههای سنگین مردم، زندگی را بر او تنگ کرده است. اما فاجعهی اصلی زمانی رخ مینماید که پدر و عمویش برای پایان دادن به شایعات، تصمیم میگیرند او را به عقد پسرعمویش، اسحاق، درآورند؛ مردی با ذهن و جسمی نابهنجار که حتی تصور همنشینی با او، بندبند وجود نارون را میلرزاند.
شب نامزدی فرا رسیده و آتش جشن برپا شده است، اما در دل نارون غوغایی دیگر برپاست. او که خود را در آستانهی قربانی شدن میبیند، با کمک تنها حامیاش در روستا، نقشهی فراری جسورانه در سر میپروراند. در حالی که حلقهی محاصره تنگتر میشود و صدای پای سرنوشت شوم نزدیکتر، نارون باید میان تسلیم شدن به تقدیری سیاه یا زدن به دل تاریکی و اعتماد به سایهای از گذشته، یکی را برگزیند. آیا او میتواند پیش از آنکه حلقه اسارت در انگشتش جای گیرد، از این قفس بگریزد؟
متن (۱):
پلک زدم و چهرهام را در آیینهی چرکآلود بیبی سلطان برانداز کردم. پرستوهای چشمانم سالیان درازی بود که خداحافظی کرده بودند، یا بهتر بود میگفتم آنها از حضور کلاغهای شوم بیرحم ترسیده و دست به خودکشی زده بودند. آه سنگینم را از میان نفسهای داغی که از بدبختیهایم سرچشمه میگرفت خالی کردم و برای بار آخر شکل و شمایلم را در آیینهی کدر بررسی کردم. خوفی عمیق در استخوانهای تنم دوید و تا به گلوگاهم رسید. خوب میدانستم که دوباره بغض بیخانمان در نزده قصد وارد شدن به گلویم را دارد. من کلاغم؛ همانقدر شوم، همانقدر سیاهبخت و نحس که به هنگام نیمهشب در میان خواب سنگین اهالی، مانند کلاغی فراری ماه را از آسمان میرباید.
(۲):
به آسمان بالای سرم چشم دوختم؛ کلاغها کجا بودند؟ دوباره لبهای خندان بانو در ذهنم جان گرفت؛ در باغ بزرگ آقاجون و صدای پر زدنهای پرندههای بالای سرمان. تنها من میشنیدم صدای بالبال زدنهایشان را و با ذوق دیگران را دعوت میکردم تا گوش بدهند و لذت ببرند. با گر گرفتن آتش، تصویرش پرواز کرد و صدای دست زدنشان گوش فلک را کر و دل بیمارم را هم آشوبتر از قبل کرد. بدون نگاه به اطرافیانم جلو رفتم و روی گلیم سرخی که نزدیک به آتش بود نشستم. نه دلم میخواست عمویم را ببینم و نه پدرم را، دلم تنها یک چیز میخواست: رهایی. انگشتان دستم از شدت سردی هوا بیحس شده بود. در دل دعا کردم طوفان شود، دوباره زلزله بیاید، زمین دهان باز کند و این دفعه به جای خانههایشان، خودشان بلعیده شوند.
02166491876- 02166491295
دیدگاه خود را بنویسید